ملودیا" بخش بیست و یکم " بخش پایانی بعد از ظهر روز چهلم درگذشت ملودیا و فرزندش آرش که در منزل حاج آقا کیومرث برگزار شده بود ، پس از رفتن شرکت کنندگان در مراسم ، عرفان ، اهورا را به اتاق خودش برد و تلاش کرد او را به حرف زدن وا دارد. چون در مدت چهل روز از لحظه ای که از زبان پلیس محل تصادف از مرگ ملودیا و آرش با خبر شده بود ، تا رساندن به بیمارستان توسط اتومبیل امداد رسان ( به درخواست پلیس کارشناس ) تا بیرون آمدن او و عرفان از حال بیهوشی ، زبانش بند آمده و دهانش جز در موارد خوردن و آشامیدن باز نمیشد. این سکوت ممتد و طولانی ، زندگی خود و خانواده اش را مختل ساخته و همواره در خاموشی و سکوت ، پاسخ این پرسش را نیافته بود که چرا همسرش ملودیا به همراه فرزندش آرش ، خانه اش را شبانه ترک کرده و رفته اند. زیرا مرگ آنها بر اثر تصادف ، قابل پذیرش بود ، اما برای بیرون رفتن آنها از خانه در شب و بدون اطلاع او ، هیچ توجیه منطقی به نظرش نرسیده و در مدت چهل روز در بهت و حیرت بود.هنگامیکه عرفان همراه با اهورا وارد اتاق شدند ، اهورا کنار پنجره اتاق ایستاد و حیاط منزل در چشم انداز او قرار گرفت. عرفان درحالیکه قطرات اشک از چشمانش سرازیر بود ، روی تختخوابش دراز کشید و نظاره گر اهورا شد. ناگهان اهورا دید که از درز در حیاط منزل پاکتی سفید رنگ به داخل فشار داده میشود که در رویت قرار گیرد.
برچسب:
نویسنده: مریم مقدم
تاريخ: شنبه
14 بهمن
1396 ساعت: 19:26